یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش  

                                 می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 دور باد آفت دور فلک از جان وتنش




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 2:16 | نویسنده : مامان جون |

اهورای شیرین زبونم داره کم کم حرف زدنت بهتر میشه و دایره لغاتت بیشترتشویق

البته هنوز جمله نمیگی و بعضی خواسته هاتو با یک کلمه درخواست میکنی ولی من و بابا ضعف میکنیم وقتی صدای نازتو میشنویمبغل

تا سوار تاکسی میشیم و یا وارد هر مکان شما سریع سلام میدیبوسقربون ادبت برم مادر

اینم یه سری از کلماتی که بکار میبری

سلا=سلام

اُوبی=خوبی

بُوخ=بوخور

گیل یا سی=شیر

پیشی=پیشی

پوشم=میپوشم

وقتی میخوای بیای بغل میگی: میشین

اِناش=الناز

هادی=هادی

ماما=مامان

بابا=بابا

کاکا=چاکلز(پفک و پفیلا و..)

کَش=کفش

شَوا=شلوار

تا یه سگ میبینی سریع میگی:هاپ هاپ

پِسه=پسته

قَژا=غذا

شُوپ=سوپ

مُوش=موز

آبه=آب

نو=نون

وقتی میگی:نانا یعنی برات موسیقی بزارم

دَدَ=دردر و گردش

اَهو=اهورا

بهت میگم چند سالته؟میگی:توسال=2سال

میگم منو چند تا دوس داری؟میگی ته تا =10تا(آخرین عددی که یاد گرفتیخندونک)

وقتی میگم بیا با هم یه شعر بخونیم سریع میگی قیقیلیه=یعنی قلقلیه (همون شعر یه توپ دارم...)

دان=جان

باسه=باشه(من هر چی ازت بخوام میگی باسهمحبت)

بهت میگم خوبی؟میگی:آیه=آره

میسی=مرسی

خُو=خب

بیا=بیا

میشین=بشین

ما من=ماله منه

توپ=توپ

ماسی=ماشین

تاسی=تاکسی

دودو=جوجو

جیک=جیک جیک

آعلی=یاعلی

هوب=خوب

فعلا همینا یادم میاد تا بعد خدا نگهداربای بای

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 13:56 | نویسنده : مامان جون |

پسر نازنینم امسال هم خودم برات با سلیقه خودم تقویمت رو طراحی کردم محبت

درست مثل پارسالخجالت

ولی وقتم خیلیییییییییی کم بودغمگین،امیدوارم که دوست داشته باشی و خوشت بیادبوسمبارکت باشه مادرررررررررررخندونک

تقویم اهورایی سال94

تقویم اهورایی سال93




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 فروردين 1394 | 15:43 | نویسنده : مامان جون |

سلام عزیزم

 میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا مبارک

 روز مادر و روز زن رو به مادر عزیزتر از جانم و همه دوستان و عزیزانم تبریک میگم و امیدوارم کسانی که در حسرت مادر شدن هستند خدا به احترام خانم فاطمه زهرا دامنشون رو سبز کنه

صبح امروز بابا روز زن رو بهم تبریک گفت و منو بیدار کرد با اینکه خواب مونده بودم و دیر بود گفت صبحانه رو آماده کرده و منتظره تا بیدار شم و با هم صبحانه بخوریم و بعد صبحانه دفتر خاطرات رو که به رسم روزهای قشنگمون توش یادگاری مینویسیم بهم داد و کلی خوشحالم کرد.همسر خوب و دلسوز و فداکارم ممنونم که هستی،مرسی که همیشه پشتم ایستادی و بهم لطف داری

و اما مهم تر اینکه من 2 ساله که مادر شدم و این مسولیت شیرین و زیبا و البته خیلی سخت رو دارم و از خداوند بزرگ برا لحظه لحظه این حس قشنگ سپاسگذارم.

خدایا شکرت که این وروجک رو بهم دادی،مرسی بهم لیاقت دادی.کمکم کن تا بتونم بخوبی بزرگش کنم و تربیتش کنم و به همه کسانی که آرزوی وروجک میکشن یه نی نی تپل و مپل بده تا طعمشو حس کنن .خدایا ممنون که من هم یک مادر هستم،ممنونم که بهم این لیاقت رو دادی و ازت میخوام کمکم کنی تا همیشه بتونم این مسولیت بزرگ رو به خوبی پیش ببرم و فرزندم رو به نحو احسن تربیت کنم و همیشه مراقبش باشم....آمین

و اما پسر قشنگم

ای زیبا ترین موجود هستی عاشقانه دوستت دارم و برات همیشه آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم،از خدای بزرگ میخوام که تو رو برای من و بابا نگه داره و هیشه سالم و سلامت باشی و بچه صالحی باشی،آرزو میکنم که موفق بشی و به بالا ها برسی و همیشه در راه راست و راه خدا قدم برداری

پسر مهربونم انقدر دوستت دارم که نمیتونی تصور کنی،وقتی دستای کوچولولتو میاری و نوازشم میکنی و وقت خواب که دست کوچولوت رو باز میکنی و از من میخوای تا سرم رو روی دستت بزارم یا بغلم میکنی و نوازشم میکنی و تو دنیای کودکیت بهم محبت میکنی...این محبت انقدر بزرگه و با ارزشه برام که من تو دنیای بزرگی خودم پیشت کم میارم

ممنونم که اومدی،ممنون که پسر من شدی،ممنون که هستی،مرسی که بهم لقب مادر بودن رو دادی.

مادر شدن رو از لحظه ای که تو وجودم بودی احساس کردم و لذت بردم و با بدنیا اومدنت این حس کامل شد.

پسر نازنیم خیلی دوستت دارم و از خدا میخوام تو رو سالم و سلامت برامون نگه داره

                                                                                                    آمین یا رب العالمین




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 18:08 | نویسنده : مامان جون |

قبل از هر چیز دومین تولدت رو تبریک میگم.niniweblog.com

تولد دوسالگیت امسال افتاد به عجله،آخه برا گرفتن تولد خیلی دو دل بودمniniweblog.com

چون تا لحظه آخر کلی کار داشتمniniweblog.com و درگیر امتحاناتم بودم niniweblog.comو اسباب کشی هم داشتیم niniweblog.com و بعد رفتیم تهران بخاطر پایان نامه بابا هادی

و منو بابا تصمیم گرفتیم در کنار مادرجون و پدر جون و دایی جون یه جشن خودمونی برات بگیریم که مادرجون گفت همرو دعوت میکنه و جشن تولد رو خودش برات میگیره ،هم به یمن تموم شدن درس بابا و هم به خاطر تولد وروجک کوچولوniniweblog.com

البته بابا هم کلی برات خرج کرد و وسایل خرید niniweblog.comو منم تو اون مدت کم مشغول آماده کردن وسایل و طراحی تم شدم niniweblog.com

قبل رفتن میخواستم تولد امسالت پنگوینی باشه که خاله المیرا (دوست با سلیقه و مهربون مامان جون)زحمت لباست رو کشید و اونو دوختniniweblog.com

و منم تم پنگوِِینی برات آماده کردمniniweblog.com و تولد خوب و پر خاطره ای شدniniweblog.com

 از لحظه ای که موزیک گذاشتن شما رقصیدیniniweblog.com تا آخر و به زور آوردیمت تا شمع تولدت رو فوت کنیخنده

دوستت دارم عشق مهربونمبوس

>>عکسها رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا صفحه شلوغ نشهniniweblog.com



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 17:38 | نویسنده : مامان جون |

سلام به پسر خوشگلمبوسمحبت

امروز بعد چند ماه اومدم عکسای آتلیه رو بزارمخجالتآرام

شیطون کوچولوی مامان این پنجمین بار بود که به آتلیه میبردیمت ولی دومین بار بود که دست پر برمی گشتیمخندونک

تابستون هم منو بابا برا سالگرد ازدواجمون رفتیم آتلیه و شما اصلا نیومدی پیشمون که عکس بندازیم و یه بلایی سر من و بابا و خانم عکاس آوردی که هلاک شدیم از خستگیعصبانی

بعدشم بردیمت برا آتلیه شب یلدا که وقت گرفته بودم برات و....

اونجا توی یه گاری کوچولو چهارتا توپ هندوانه برا تزیین گذاشته بودن که تو بدو ورود شروع به فوتبال بازی با توپها کردی و کل آتلیه رو بهم زدیتعجب و من و بابایی طبق معمول دست از پا دراز تر و با خجالت تمام از اونجا اومدیم بیرونقهر

ولی بالاخره برا آتلیه دوسالگی یه نقشه کشیدیم که موفق شدیمعینک

علی پسر خالم رو با خودمون بردیم آتلیه تا شما رو سر گرم کنهراضی

تو هم که عاشق علی کوچولو هستی و بخاطرش ایستادی تا ما چند تا عکس بتونیم ازت بگیریم،هوراااااجشنخخخ

دوستت دارم عزیزم عکساتو میزارم تو ادامه مطلب



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 16:28 | نویسنده : مامان جون |

سلام به عشق کوچولوی زیبا و دوست داشتنی مامان

یدونه قلبم ببخش که وقت نمیکنم زود زود بیام و وبلاگت رو آپ کنمniniweblog.com

شرمنده ام عزیزمغمگین ولی باور کن اصلا وقت نمیکنمغمناک

تو بد جوری سرماخوردی و شبا خواب نداریخواب آلود همش با چشمای بسته ناله میکنی و یا گریه میکنی و من و بابا نوبتی تو بغلمون نگهت میداریم،خیلی بد جورم سرفه میکنی قربونت برم niniweblog.com

ایشالا که زود زود زود خوب بشیبوسniniweblog.com

امشب بابا داره میره تهران و دوباره تنها میشیم اونم تو این شرایط گریهولی خدا بخواد دیگه آخرای کارشه کچل

میره تا کارای پیش دفاعش رو انجام بده و بعد یه بار برای پیش دفاع و یک بار هم برای دفاع باید بره و بعد هم راحت میشیم هممونگیج امیدوارم موفق باشهآرام

بگم برات از این مدت و اتفاقاتشniniweblog.com niniweblog.com niniweblog.com

عزیزم، تو روز به روز شیرین تر میشیniniweblog.com،اصلا فک کنم خاصییت بچه برا پدرو مادر همینه niniweblog.com

هر روزی که میگذره منو بابا بیشتر دوستت داریم و تو هرروز شیرین تر و زیباتر و عزیز تر میشی برامون niniweblog.com

تو اون لحظه میگیم هیچ بچه ای به زیبایی جوجوی ما نیست و شیرین ترینه niniweblog.comو باز که بزرگتر میشی احساس میکنیم نسبت به قبل زیبا تری و شیرین ترniniweblog.com هزاررررررررر الله اکبر

عزیزم قبلا بهت میگفتم اسمت چیه؟ میگفتی: اَی یا (اهورا)بغل

ولی تازگیا که میپرسم؟ میگی: دَدَ (دردر)تعجب

منم اونروز کلی باهات کلنجار رفتم که اسمت رو درست بگی ولی هرچی گفتم تو حرف خودت رو تکرار کردی و آخر من متقاعد شدم که اسمت دَدَ هستش چون واقعا دردری هستیقه قهه

وقتی بهت میگم منو چند تا دوس داری؟ میگی: ته تا(ده تا)زیبا

همه چیزو نشون میدی و میگی: اون گی؟ (اون کیه؟) بجای اون چیه؟ بعد مثلا میگم تابلو شما هم سریع میگی تاتوخنده

حدودا مرداد ماه بود که از شیر مادر گرفتمت و مهر ماه هم شیر خشک رو قط کردم و شیر پاستوریزه رو جایگزین کردمniniweblog.com

به شیر میگی: گیرررر و گاهی وقتا میری شیشه شیرت رو با پاکت شیر میاری و هی تکرار میکنی گیرررررر گیرررررررر گیرررررر گیرررررررر تا بهت شیر بدیم بعد مودبانه میری دراز میکشی رو بالشت مشغول خوردن میشی و یا از خودمون میخوای که رو پا بزاریمت تا شیرتو بخوری البته یه وقتایی هم به شیر میگی:شیniniweblog.com

اکثر شبها همچنان بد خواب هستیniniweblog.com و هی شیشه شیرتو میخوایniniweblog.com ولی دکتر گفت باید شیر شب رو قطع کنیم چون هم دندونات میپوسن و هم خدای نکرده در بزرگسالی موجب دیابت میشه و قرار شد که دوبرابر مقدار شیر مصرفی آب قاطی کنیم بهت بدیم تا رفته رفته ترکش کنی،ولی موندیم چطوری؟سوتفعلا تا خوب شدن سرماخوردگیت دست نگه داشتیم آخه این چند روز غذا هم نخوردیغمگین

خونه پدربزرگ که رفته بودیم مهمونی از پدربزرگت کلمه ترکی (گَه) به معنی بیا رو یاد گرفتی و همش میخوای بابا رو دعوت به بازی کنی بهش میگی گَه گَه گَه قوی

مثلا سر سفره که نشستیم داریم غذا میخوریم هی به بابا اصرار داری که بیاد باهات فوتبال بازی کنه یا لحظه فیلم نگاه کردن و ...خندونک

توپ رو با دستت میندازی و بعد با پا بهش شوت میزنی و با صدای بلند میگی: اٌوووو (گل) niniweblog.com

چند وقت پیش منو بابا برات یه اسب خریدیم که هم چرخ داره و هم به حالت الکلنگ میشه با یه توپ بزرگ(عاشق توپ و توپ بازی هستی).و تو از تو مغاره شروع به توپ بازی کردی تا خونه و هیچ توجهی به اسب بیچاره نکردی(البته تازگیا داری باهاش دوست میشیniniweblog.com) یادمه توپ رو تو ماشین هی میکوبیدی میخورد به صندلی بعد میخورد تو صورت و کله من یا میرفت بغل راننده خلاصه من به جا اینکه باهات دعوا کنم یکی میخواست منو بگیره چون از خنده غش کرده بودمقه قهه و نمیتونستم نفس بکشمخندونک

یه هفته پیش هم با بابا برات یه تاب جدید خریدیم niniweblog.com با یه توپ کوچولو و تور بسکتبال و من فک میکردم تاب رو که برات ببندیم دیگه راحت میشیم و کمتر اذیت میکنی و بهونه میگیری ولی چشمت روز بد نبینه عصبانیاز لحضه ای که تاب رو بستیم هی رفتی پیشش و گفتی تا تا (یعنی تاب) و تازه میزاشتیمت تو تاب که بازی کنی همش نق میزدی که باید تند تابت بدیم و کل هواسمونم بهت باشه خسته خلاصه بد جور منو بابا نادم شدیم از خریدمون ولی الان بهتر شدی

آخه پارک هم که میریم اصلا از تاب بازی سیر نمیشی و مدام انتظار داری بازی کنی ولی نمیگی منو بابا جواب سف انتظار رو چی بدیمترسو

راستی صبح تا از خواب بیدار میشیم اولش کلی منو بغل میکنی و صورتت رو به صورتم میمالیniniweblog.com،بعدش هی میگی:بیی بیی .منظورت اینه که بریم حال پذیرایی... و تا وارد اونجا میشیم سریع میری سمت TV و میگی:نااا ناااا niniweblog.com. منظورت اینه که آهنگ بزارم برات و عاشق رقصیدن هستی حتی با آهنگ اخبار و برنامه 90niniweblog.com

از اخبار و پیام بازرگانی خیلی خوشت میاد برا همین برات کلی پیام بازرگانی و برنامه های عمو پورنگ رو بابا از اینترنت دانلود کردهچشمک

الان دوباره یک هفته هستش که بازم میفرستیمت مهد تا هم دلتنگی نکنی و هم اجتماعی تر بشی .خداروشکر تو هم دوستات و مربی رو خیلی دوس داری niniweblog.com

 

خوب دیگه برا امروز کافیه niniweblog.com سعیمو میکنم زودتر بیام عکساتم آپلود کنم niniweblog.com

دوست دارم عزیزمبوسمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 14 آذر 1393 | 19:30 | نویسنده : مامان جون |

عکسای اهورا کوچولو تو سرزمین عجایب

عزیزم تو راه قبل رسیدن شما خوابت برد و ما هم سر شب رسیدیم اونجا و از فرصت استفاده کردیم تا خواب بودی رفتیم تو بوف و با بابا جون غذامونو خوردیم و بعد غذا بیدار شدی و رفتیم بازی

عکسها در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 مرداد 1393 | 12:43 | نویسنده : مامان جون |

سلام گلم

چند وقتی که نبودیم رفتیم خونه مادرجون و پدر جون و بهشون سر زدیم و البته اینسری خیلی کوتاه مدت بود رفتنمون و فک کنم کلا 12 روزه برگشتیم.چونکه بابا جون باید روی پایان نامش کار کنه و منم برگشتم تا تو جمع آوری داده های بیمارا از بیمارستان کمکش کنم تا زودتر تموم بشه

پسر گلم ما یه خانواده هستیم و باید سختیا و خوشیامون و همه چیزمون رو با هم شریک باشیم

ایشلا دیگه کم مونده این دوره طولانی مدت دانشجویی و شرایط سخت تموم بشه و به آسایش برسیم

با قلب مهبون و دستای کوچولوت دعا کن تا زودتر تموم بشه سختیا و خدا به بابا جون کمک کنه تا زودتر با موفقیت دفاع کنه.

روز شنبه 4مرداد بعد از  اذان ظهر راه افتادیم رفتیم خونه خاله زهره تا بابا جون روزشو بتونه بگیره و اونجا کلی بهمون خوش گذشت و خاله زهره مثل همیشه کلی برامون زحمت کشیده بود و فردای اونروز با هاشون راهی سفر شدیم و رفتیم به سمت خونه مادر جون و پدر جون مهربون و شب بود که رسیدیمزیبا

کلا خیلی خوش گدشت و یه شبم رفتیم قم همگی و جمکران و دم دمای صبح بود که رسیدیم خونهآرام ولی هوای قم تو شب هم گرم بود و آتیش میبارید خدا به دادشون برسهغمگین

یه شبم منو بابا هادی بردیمت سرزمین عجایب که تو عاشق همه وسایل بازیا شده بودی و دیگه دل نمیکندی از اونجا و یه روزم رفتیم برات لباس خونه و لباس بیرون خریدیم.

پسرک نازنینم این مدت خیلی جیغ جیغو شدی و زود عصبانی میشی که فک کنم هم بخاطر دندونته و هم اینکه داری شاید زبون باز میکنی برا همین همش خواسته هاتو با جیغ مطرح میکنی

در دونه ی مامان خونه مادر جون گفتم میخوام اهورا رو ببرم حموم که یهو دیدم با حوله خودت جلو چشام ظاهر شدی

اول حرصم دراومد که ساکو بهم ریختی و رفتمو دیدم ساک مرتبه و تو فقط حولتو درآوردی بخاطر اینکه بریم حموم

ماشالا به پسر خوشگل و با هوش مامانبوسمحبت

چشم حسود و بد نظر بترکه ایشالا خخخخخخراضی

دست بزن پیدا کردی و فک میکنی زدن یه جور بازیه و ابراز محبته و منو بابا داریم سعی میکنیم ترک کنی این کاروکچل

یه عروسک پت برات خریدیم که خیلی دوسش داری و همش بینیشو گاز میگیریقه قهه

اعضای بدن رو ازت میپرسم همه چیزایی که یادت دادم رو بلدی ولی دوس نداری بگی فقط گوش رو نشون میدی و پا رو و میگی پابدبو

همش سعی میکنی حرف بزنی و کلمات نا مفهومی رو میگی و منو بابا تایید میکنیمبغل

امروز هم بردمت مهد که قبل از ورودمون به مهد تو کل حیاط صدای بچه ها پیچیده بود که تو رو از پنجره دیده بودن و با خوشحالی داد میزدن اهورا اهورا اهورا

اینم از عکسای سفر

قبل از رسیدن به خونه مادر جون تو راه با خاله زهره اینا توقف کردیم تا هندونه بخوریم

هندونه در حال سوا کردن هندونه

اهورا تیپ زده بره گردش

و در حال خرابکاری تو اتاق دایی جون

اهورا در حال هندونه خوری

و اینم زیارت گاه حضرت معصومه

این عکسم مربوط به رفتن خونه بابا بزرگ و مامان بزرگه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 مرداد 1393 | 1:46 | نویسنده : مامان جون |

کوچولوی یکی یک دونه من

دیروز گوشی موبایل مامان رو خراب کردی غمگین

ظاهر گوشیم سالمه اما صفحه تاچش اصلا کار نمیکنه و از دیروز کلی دلتنگ دوستای وایبر و لاینم شدم و یه جورایی تو ترکم شاکی خخخخخخ

بابایی هم بیشتر از من قصه خراب شدن گوشیمو میخوره خجالت

امروز هم برد درستش کنن گفتن باید صفحش عوض بشه که 600 تومن هزینشه تعجب

ما هم تصمیم گرفتیم ببریمش تهران ببینیم چی میشه چشمک

عزیزم چند وقت پیش هم کنترل تلوزیون رو دل و جیگرشو کشیده بودی بیرون که با بدبختی درستش کردم درسخوان

ماشالا تازگیا دس به خرابکاریت حرف نداره قربونت برم راضی

راستی پس فردا میریم خونه خاله زهره و یکشنبه صبح قراره از اونجا با خاله اینا راهی خونه مادر جون و پدر جون بشیم دلغکدلغکهوراااااااااااااااا

عید فطر امسال عید سیاه آقا جون هستش که مراسم داریم خدا رحمتش کنه

و 10 مرداد هم عقد دختر دایی شیما هستش که امیدوارم خوشبخت بشه بوس

راستی در کنار خرابکاریهات باید بگم که بعد از سه ماه بی قراری و متورم شدن لثه هات و هر چند وقت یه بار تبهای شدیدی که میکردی بالاخره دندون هفتم هم در اومد و ما روز 23 تیر ماه متوجه شدیم  خندونک

دندون هفتم از بالا سمت چپ خودت دوتا بعد دندون نیش ها در اومده که تو دفتر رشدت جاشو کاملا مشخص کردم دلخور

عکس هم ندارم چون هر چی عکس ازت انداخته بودم همه تو گوشیم هستش که زحمت خراب کردنش رو کشیدی گیج

فعلا با اجازه عینک




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 مرداد 1393 | 2:16 | نویسنده : مامان جون |

پسر خوشگلم قبل عید امسال بود که دایی محمودم من و شما و پدر جون و دایی رضا رو برد بی بی سکینه و تو برای اولین بار بود که میرفتی اونجا

پدر چون ازت کلی عکس گرفته بود و من عاشق این عکساتم امروز وقت شد برات بزارمبوس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393 | 15:54 | نویسنده : مامان جون |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد